تبليغاتX
باران تابستان






















باران تابستان

یاداشت های روزانه من ...

سلام ازاینکه منو تحویل گرفتین خیلی ممنون.

بابا یه نفر یه نظری بده دیگه بد یا خوب

میشه؟

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 0:25 توسط مژگان| |

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 20:52 توسط مژگان| |

سلام ُ بعد از مدتها دوباره اومدم ُ و خوشحالم ،حالتون خوبه ؟

امیدوارم که این دفعه دوباره غیبم نزنه البته امیدوارم ، حالا چند ماه از اون نوشته ها گذشته ، فروشگاه تعطیل شده و من سر یک کار جدید میرم که همش دغدغشو داشتم هر چند هنوز شناورم ولی خیلی از مراحل گذروندم و الان خوشحالم و همچنان دارم دعا میکنم شمام دعا کنید لطفا ،

قبلا از محبت شما ممنونم و فعلا خداحافظی میکنم.

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 1:23 توسط مژگان| |

بیست و سوم دیماه پنج شنبه .

امروز تا ده صبح فروش داشتم جای ایمان لو رفتم  اون امتحان داره . بعدش صندوقو بستم و شروع به تمیز کردن کردیم  من و رجبی و خلیلی . تا ظهر تلاش کردیم و فقط نصف یه قفسه تمیز شد بعد ناهار خوردیم که شامل یه ساندویچ همبرگر و نوشابه مشکی بود. چقد خندیدم امروز واسه همه چی و چقد پشت یه نفر حرف زدیم  مطمئنم همه رو شنیده و به موقعش پوستمونو میکنه .

از محبوب خبری نگرفتم نمی دونم رفته خونه یا نه . رشته هنوز .

ساعت 6 بود که صندوق تحویل دادم و اومدم خونه . فردا باید ساعت ده دوباره برم. دوس ندارم برم ولی یه جورایی مجبورم . شب بخیر ساعت 10: 12

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 23:47 توسط مژگان| |

به نام خدا

امروز بیست و یکم دی ماهه ، روزهای عادی  و با دغدغه اینکه چرا هموگلوبین خونم پائینه واسه اینکه تا آخر ماه بیشتر وقت ندارم.

بعداز ظهرا میرم فروشگاه و خوشحالم ! زندگیم تشکیل شده از فروشگاه و خونه . دوست دارم کامپیوتر یاد بگیرم نجفی باعث شد که دوباره علاقه مند بشم. معرقم کار میکنم به آخرای تابلوم رسیدم . یکی از این روزها  تابلوم آماده میشه .

محبوبه داره امتحاناته پایان ترمشو میگذرونه خدا کنه خوب بده .

هوا آفتابی شده . خواهر جان خوابه . من هم کلافه شدم نمی دونم چیکار کنم؟معرق یا  بیکاری

باید انتخاب کنم .

آها راستی  یکی از دغدغه هامم خرید یه پلاک طلا واسه خودمه . کادو واسه مریم اکبری و نرگس باقری

چیزی به ذهنم نمیاد فعلا . خداحافظ تا بعد...

بیست و دوم دی ماهه  امروز با صدای اذون ظهر بیدار شدم  البته قبلش هی بیدار میشدم به گوشیم نگاهی مینداختم و دوباره میخوابیدم  بهم خبر  رسیده بود که  فروشگاه آتیش گرفته دوتا یخچال سوخته و فروشگاه سیاه سیاه شده .

بلند شدم رختخوابمو جمع کردم خواهر جان مشغول ناهار درست کردنه جاروبرقیم ولو و آشپزخونه رو جارو کرده  وضو گرفتم نماز خوندم و بعدش همه جارو جارو کردم . بعدشم واسه بلوزم جادگمه باز کرد بلوزی که خودم دوخته بودم  ناهار خوردم و آماده شدم رفتم فروشگاه .

از دور بوی سوختگی و دود میومد داخل فروشگاه اینقد دوده زده بود که انگار هیچ چراغی روشن نشده بود دوتا یخچال بستنیا و کره و همبرگر اینا کاملا داغون شده بود و مانیتوری که بداخل فروشگاه نصب بود . ایمانلو و رجبی ام مدام داشتن درمورد تمیز کردن دوده و اینا حرف میزدن . تا شب به منوال گذشته بود مشتری کمی داشتیم  و فروش تقریبا نصف شده بود . مأمور بیمه اومد خسارت دو و نیم میلیون نوشت و رفت بعدش نجفی و شوهرش رفتند بعدشم راحمی و برزگر . ما هم ساعت 8 فروشگاهو تعطیل کردیم . و اومدم خونه . دغدغه کم خونیم هنوز هست .

فردا ایمان لو امتحان داره و از صبح تا شب فروشگاهم . خدا به خیر کنه . با فروشگاه پردود ه و وسایلاش که نمیشه دست زد چون تمام دست آدم سیاه میشه و آدما که هی می پرسن چی شده و مدام باید توضیح بدی که کی آتیش گرفته چه اتفاقی افتاده . بعدم اونا میگن خدا رحم کرد که اتفاق بدتری نیوفتاد اگه شب بود تمام فروشگاه میسوخت . خوب  شد بازم صبح بود و آقا فرخی و میرزایی بدادش رسیدن و از این حرفا .

به محبوبه اس ام اس دادم امتحاناشو خوب داده بود و خوشحال بود . شب بخیر. ساعت 39: 10

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 23:37 توسط مژگان| |

Design By : nightSelect.com