باران تابستان
یاداشت های روزانه من ...
بابا یه نفر یه نظری بده دیگه بد یا خوب میشه؟ امیدوارم که این دفعه دوباره غیبم نزنه البته امیدوارم ، حالا چند ماه از اون نوشته ها گذشته ، فروشگاه تعطیل شده و من سر یک کار جدید میرم که همش دغدغشو داشتم هر چند هنوز شناورم ولی خیلی از مراحل گذروندم و الان خوشحالم و همچنان دارم دعا میکنم شمام دعا کنید لطفا ، قبلا از محبت شما ممنونم و فعلا خداحافظی میکنم. بیست و سوم دیماه پنج شنبه . امروز تا ده صبح فروش داشتم جای ایمان لو رفتم اون امتحان داره . بعدش صندوقو بستم و شروع به تمیز کردن کردیم من و رجبی و خلیلی . تا ظهر تلاش کردیم و فقط نصف یه قفسه تمیز شد بعد ناهار خوردیم که شامل یه ساندویچ همبرگر و نوشابه مشکی بود. چقد خندیدم امروز واسه همه چی و چقد پشت یه نفر حرف زدیم مطمئنم همه رو شنیده و به موقعش پوستمونو میکنه . از محبوب خبری نگرفتم نمی دونم رفته خونه یا نه . رشته هنوز . ساعت 6 بود که صندوق تحویل دادم و اومدم خونه . فردا باید ساعت ده دوباره برم. دوس ندارم برم ولی یه جورایی مجبورم . شب بخیر ساعت 10: 12 به نام خدا امروز بیست و یکم دی ماهه ، روزهای عادی و با دغدغه اینکه چرا هموگلوبین خونم پائینه واسه اینکه تا آخر ماه بیشتر وقت ندارم. بعداز ظهرا میرم فروشگاه و خوشحالم ! زندگیم تشکیل شده از فروشگاه و خونه . دوست دارم کامپیوتر یاد بگیرم نجفی باعث شد که دوباره علاقه مند بشم. معرقم کار میکنم به آخرای تابلوم رسیدم . یکی از این روزها تابلوم آماده میشه . محبوبه داره امتحاناته پایان ترمشو میگذرونه خدا کنه خوب بده . هوا آفتابی شده . خواهر جان خوابه . من هم کلافه شدم نمی دونم چیکار کنم؟معرق یا بیکاری باید انتخاب کنم . آها راستی یکی از دغدغه هامم خرید یه پلاک طلا واسه خودمه . کادو واسه مریم اکبری و نرگس باقری چیزی به ذهنم نمیاد فعلا . خداحافظ تا بعد... بیست و دوم دی ماهه امروز با صدای اذون ظهر بیدار شدم البته قبلش هی بیدار میشدم به گوشیم نگاهی مینداختم و دوباره میخوابیدم بهم خبر رسیده بود که فروشگاه آتیش گرفته دوتا یخچال سوخته و فروشگاه سیاه سیاه شده . بلند شدم رختخوابمو جمع کردم خواهر جان مشغول ناهار درست کردنه جاروبرقیم ولو و آشپزخونه رو جارو کرده وضو گرفتم نماز خوندم و بعدش همه جارو جارو کردم . بعدشم واسه بلوزم جادگمه باز کرد بلوزی که خودم دوخته بودم ناهار خوردم و آماده شدم رفتم فروشگاه . از دور بوی سوختگی و دود میومد داخل فروشگاه اینقد دوده زده بود که انگار هیچ چراغی روشن نشده بود دوتا یخچال بستنیا و کره و همبرگر اینا کاملا داغون شده بود و مانیتوری که بداخل فروشگاه نصب بود . ایمانلو و رجبی ام مدام داشتن درمورد تمیز کردن دوده و اینا حرف میزدن . تا شب به منوال گذشته بود مشتری کمی داشتیم و فروش تقریبا نصف شده بود . مأمور بیمه اومد خسارت دو و نیم میلیون نوشت و رفت بعدش نجفی و شوهرش رفتند بعدشم راحمی و برزگر . ما هم ساعت 8 فروشگاهو تعطیل کردیم . و اومدم خونه . دغدغه کم خونیم هنوز هست . فردا ایمان لو امتحان داره و از صبح تا شب فروشگاهم . خدا به خیر کنه . با فروشگاه پردود ه و وسایلاش که نمیشه دست زد چون تمام دست آدم سیاه میشه و آدما که هی می پرسن چی شده و مدام باید توضیح بدی که کی آتیش گرفته چه اتفاقی افتاده . بعدم اونا میگن خدا رحم کرد که اتفاق بدتری نیوفتاد اگه شب بود تمام فروشگاه میسوخت . خوب شد بازم صبح بود و آقا فرخی و میرزایی بدادش رسیدن و از این حرفا . به محبوبه اس ام اس دادم امتحاناشو خوب داده بود و خوشحال بود . شب بخیر. ساعت 39: 10
![]()
| Design By : nightSelect.com |
